پاي خاطراتشون نشسته بودم و گوله گوله اشک مي ريختم بدون اين که کلامي از کلامشان را بشنوم
آن قدر در درياي افکار خودم غرق بودم و به بد بختي خودم مي گريستم که اصلاً متوجه تمام شدن
برنامه نشدم ، بعد از اون هم به خود خواهي خودم گريستم . هفته دفاع مقدس تموم شد و من . . .
شايد بازم خود خواهي باشه ولي گاهي لازمه آدم واسه دل خودش بنويسه،حکم ابديت که رو پيشوني
حرف دلم نزدن ، زدن ؟ ! شما بگيد مرد و مردونه ؛
تو اين دنيايي که حتي به آدمي که از خونته هم نمي توني اعتماد کني به کي بايد اعتماد کني ؟ . . .
راستش تو اين پست مي خواستم مطلبي در مورد شايعه اخير سد سيوند قرار بدم ميدونيد چيه اين سد
سيوند هم عين خيلي چيز ها و خيلي از آدم ها در عين سازندگي با يه مشت شايعه محکوم شده به
ويرانگري اون هم از نوع آثار تاريخيش . . . !
به هر حال اين مطلب را به پست بعد موکول مي کنم و تو اين پست مي خواهم حد اقل 8 خط در مورد
8سال ايثار و فداکاري بنويسم . . .
راستش چند روز پيش توي يک وبلاگ مطلبي را در مورد جنگ خوندم در حالي که اين واژه را يک واژه
تنفر انگيز و يک حرکت سياسي براي کشور گشايي ناميده بود از اين نام گذاري ها ناراحت شدم و چشمم
را بستم و او را محکوم کردم به ندانستن در مورد اين 8 سال و وقتي چشمانم را باز کردم متوجه شدم
اين دوست عزيز خود فرزند شهيد هستند به هر حال باز هم از اين دوست عزيز پوزش مي خواهم و
اميد وارم مرا بخشيده باشند . . .
. . : اتل متل يه جانباز : . .اتل متل توتوله* * * يه تخت توي يه سوله * * *براي رفتن توي بخش * * *گيرش فقط يه پوله
شلوغي تو راهرو * * *سرفه هاي بي امون * * *چه احترامي داشتن * * *يادش به خير اون زمون
اسم خيابونامون * * * به نام بچه ها بود * * *ولي حالا ديگه نيست * * *انگار همش ريا بود
حالا به جاي مهدي * * *به جاي خون لاله * * *رو سر درا نوشتن * * * street،ارکيده و ژاله
پس حرفي از چي مونده * * *بايد حسن بميره * * *وقتي براي موندن * * *جلوش رو پول مي گيره
حسن رفت که بمونن * * *ناموسامون تو پوشش * * *خيره ميشه به نرگس * * *ابروهاشو تاب مي ده
صورت بي حياشو * * *توي موهاش قاب مي ده * * *زل مي زنه به تخت و * * *خوني که بسته روش نقش
مي گه بايد خالي شه * * *تخت و مي خوان توي بخش * * *نرگس با چشم گريون * * *خيره مي شه به چشماش
مي خونه نگاه سرد و * * *از سايه رو پلکاش * * *ديگه براي رفتن * * * نمونده هيچ بهونه
حالا که جسم حسن * * *اسير شده تو خونه* * * آرامش سرفه هاش * * *همراه خون و زرداب
ديگه همش تموم شد * * *حسن رو کردن جواب * * *اما همين خوش تيپا * * *کجا بودن توي جنگ
حالا که امثال ما * * *شديم به شهرشون ننگ * * *ميون تير و ترکش * * *چرا جواب نکردن
مهموني هاي لوکسو * * *چرا خراب نکردن * * *ديگه موجي نمونده * * *نه شيميايي،نه ترکش
خيالشون که تخت شد * * *حالا شدن چه سرکش* * * اي که زدي دست رد* * * به سينه حسن ها
يعني سپر گذاشتي * * *بين خودت با خدا * * * گرچه بابا غمين نيست * * *چونکه کنار ليلاست
اما تو قلب و ريه اش * * *نمي دوني چه غوغاست * * *نگاه سرد ليلا * * *به دستمال سفيدش
فکر مي کنه که مامان * * *خون اونو نديدش * * * دستمال خوني رو اون * * *با گريه بر مي داره
مي بره تا بشوره * * *با قلبي پاره پاره * * * کاشکي که بر نمي گشت * * *پيش بابا جونش اون
تا که چشاش نمي ديد * * *دوباره لخته خون * * *حالا تو دست مامان * * * يه دستمال سفيده
که گوشه گوشه اون * * * خون بابا رسيده * * *اشک مامان مي ريزه * * *رو گونه هاي سردش
آخه جلوي چشماش * * * داره مي ميره مردش * * *بابا با دستي لرزون * * *اشکاشو بر مي داره
بعدش با کوهي از درد * * *روي قلبش مي ذاره * * *اما دوباره سرفه * * *سراغشو مي گيره
با لخته هايي از خون * * *راه گلوش مي گيره * * * اين بار تلاش مامان * * *ديگه فايده نداره
چشماي بابا ميگه * * * قصد موندن نداره * * * ليلاي پاک و مظلوم * * *پيش بابا مي شينه
با چشماي پر اشکش * * *رفتنش و مي بينه * * * مامان کنار بابا * * *هي داره اشک مي ريزه
دست بابا تو دستش * * *چه خوب زبون مي ريزه * * *مي خواس بگه به بابا * * *از خطبه روز عقد
تا که يادش بياره * * *اون روز بستن عهد * * * اما بابا وفا کرد * * *به اون عهدي که بستش
تو جبهه پشت خاکريز * * *دست خدا تو دستش * * *قبلاً بابا اين عهد و * * *با خالقش بسته بود
بعد گذشت چند سال * * *از موندنش خسته بود * * *ولي ديگه تموم شد * * *به آرزوش رسيدش
مامان چفيشو با غم * * * رو صورتش کشيدش
. . : عليرضا سپهر : . .

حضرت امام در تاريخ 59/7/17 و در اوج قدرت ارتش بعث عراق به خبرنگاران خارجي در مقابل
سئوالشان که در مقابل تجاوز عراق چه مي کنيد ؟ مي فرمايد : ما برنده جنگ هستيم و هيچ ترديدي
در آن نيست . اين حرف را امام 17 روز بعد از شروع جنگ مي زند که برخي از مناطق کشورمان
در اشغال عراق است . جالب اين که حالا ما به دولت مردانمان خورده مي گيريم که چرا با اقتدار
در برابر دشمنان مي ايستند و از حق مسلم خود دفاع مي کنند . . . !
و آيا ما پيروان همان مردي هستيم که انقلاب را برايمان به ارمغان آورد ؟ ! ! !
جالب است اين را هم بدانيد که در دفاع مقدس 64 کشور دنيا چه با نفر،چه با پول و چه با تجهيزات
پشتيبان عراق بودند . ما از 34 کشور دنيا اسير گرفتيم ؛ يعني 34 مليت . . .
و آيا ما همان ايرانيان هستيم ؟ نمي دانم . . .